خرید بک لینک

در شلوغی های سال 74 عباس دستم را رها میکند و من در آن جمعیت گم میشوم . خوب میدانست که تماما منِ من است اما مرا پشت سر میگذارد... نمیدانم شاید حق دارد برای حفظ آبرویش هر کاری کند...
عباس عاشق نبود نمیدانست نبودن جان پناه درد دارد درد دارد...او انسان هم نبود بار ها کتاب عقاید یک دلقک راخواند و تحلیل کرد اما نفهمید نفهمید رفتن ماری درد دارد نفهمید جا نماز آب کشیدن بهشت نمی آورد این انسانیت است که بهشت میسازد فکر میکرد هر کسی شیعه نباشد به جهنم میرود !
عباس که رفت دنیا خاکستری شد و دیگر هیچ وقت نتوانستم شعر بگویم...فکر میکنم شعر بیشتر عشق می آفریند و بیشتر به دنیا رنگ میبخشد .دوست شاعری داشتم برای شهیار قنبری کامنت می گذاشت و استاد خطابش می کرد و با هم به بحث می پرداختند...یک بار دیدم استاد گفت: "من اکنون نام کوچک شما را میدانم و میشناسمتان پس شهیار صدایم کنید" این را شاعری گفت که پدر ترانه مدرن در ایران است و با تک تک طرفداران خود به بحث میپردازد بر عکس اکثر هنرمندان امروزی که چرت میخوانند و به خاطر داشتن مجوز مردم نیز به اجبار آن ها گوش میدهند نه ببخشید بهتر است بگویم آن ها را می شنوند !

در این روز های دلتنگی و آشفتگی ، خواندن شعر به من آرامش میدهد و این بار از شهیار میخوانم:

...گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم
مثلِ هذیانِ دمِ مرگ، از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز، جایِ میلادِ اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم
وقتِ گل دادنِ عشق، رویِ دار قالی
بی سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست، من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شعرِ سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته واماندیم...

اکنون که غزل بانو از حرکت باز ایستاد فقط شهیار میداند که عشق درد دارد شهیار بی یار شده است...

برچسب: غزل بانو,غزل بانوی من,غزل بانو هنوزم پیش مایی,غزل بانو سلام,غزل بانو شهیار,متن ترانه غزل بانو,بانوی غزل ایران,بانوی غزل,برقصانم غزل بانو,آرایشگاه غزل بانو در شیراز, نویسنده: پرهام یوسفی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 18:03

صفحه بندی